چون بوق زدن باشد در وقت هزیمت مردی که جــوانی کند اندرگه پیری
حکایت چنان شنودم که پیری صد ساله گوژپشت ، سخت دو تا گشته و برعکازه ای تکیه کرده همی رفت . جوانی به تماخره وی را گفت : (( ای شیخ ، این کمانک به چند خریده ای ؟ تا من نیز یکی بخرم .))
پیر گفت : (( اگر صبر کنی و عمر یابی خود رایگان به تو بخشند ، هر چند بپرهیزی)).
اما با پیر نه برجای منشین که صحبت جوانان برجای بهتر که صحبت پیران نه بر جای . تا جوانی جوان باش ، چون پیر شدی پیری کن .
که در وقت پیری جوانی نزیبد چنان که جوانان را پیری کردن نزیبد . پیر که جـوانی کند در هزیمت بوق زدن باشد چنان که من در زاهدی گویم :
چون بوق زدن باشد در وقت هزیمت مردی که جــوانی کند اندرگه پیری
و پیر رعنا مباش که گفته اند که پیر رعنا بتر و بپرهیز از پیران ناباک . انصاف پیری بیش از آن بده که انصاف جوانی ،که جوانان را اومید پیری بود و پیران را جز به مرگ اومید نباشد و جز به مرگ اومید داشتن وی محال باشد از آن که چون غله سپید گشت اگر ندروند خود بریزد و همچنین میوه که پخته گشت اگر نچینند خود از درخت بیوفتد چنان که من گفته ام :
گر بــر سر مــاه برنهی پایـه تخت گر همچو سلیمان شوی از دولت و بخت
چون عمر تو پخته گشت بر بندی رخت کان میــوه که پخته شد بیفتد زدرخت
و چنان دان که تو را نگذارند که همی باشی ، چون حواس های تو از کار بیفتد در بینایی و در گویایی و در شنوایی و در بویایی و در لمس و ذوق همه بر تو بسته گردد.نه تو از زندگانی خویش شاد باشی و نه مردم از زندگانی تو و بر مردمان وبالی گردی . پس مرگ از چنان زندگانی به .
اما چون پیر شدی از محال جوانی دور باش که هر که به مرگ نزدیک تربود باید که از محال جوانی دورتر بود . مثال عمر مردمان چون آفتاب است و آفتاب جوانان در افق مشرق بود و آفتاب پیران در افق مغرب و آفتاب که در افق مغرب بود فرو رفته دان چنان که من گفته ام :
کیکاووس ، ای در کف پیری شده عاجز تدبیر شدن کن تو که شصت و سه درآمد
روزت به نماز دگر آمد به همــه حال شب زود در آید که نمــاز دگر آمـد
و از این هم نباید که پیر به عقل و فعل جوانان باشد و بر پیران همیشه به رحمت باش که پیر بیماری است که کس به عیادت وی نرود و پیری علتی است که هیچ طبیب داروی آن نداند الا مرگ از آنچه پیر از رنج پیری نیاساید تا نمیرد و همه علتی که به مردم رسد اگر نمیرد اندر آن علت هر روز اومید بهتری بود مگر علت پیری که هر روز بتر بود و امید بهتری نبود . از آن که در کتابی خواندم که :مردم تا سی و چهار ساله هر روز بر زیادت باشد به قوت و ترکیب و پس از سی و چهار ساله تا به چهـل سال همچنان بپاید ، زیادت و نقصان نکند چنان که آفتاب میان آسمان رسد ، بطیءالسیر بود تا فرو گشتن و از چهل سالگی تا پنجاه سالگی هر سالی در خویشتن نقصانی بیند که پار ندیده باشد و از پنجاه سال تا به شصت سال هر ماه در خویشتن نقصانی بیند که در ماه دیگر ندیده باشد و از شصت سال تا هفتاد سال هر هفته در خویش نقصانی بیند که هفته دیگر ندیده باشد و از هفتاد سال تا هشتاد سال هر روز در خود نقصانی بیند که دی ندیده باشد و اگر از هشتاد برگذرد هر ساغتی دردی و رنجی بیند که در ساعت دیگر ندیده باشد .
و حد عمر چهل سال است چون چهل سال تمام شد بر نردبان پایه دیگر راه نیست ، همچنان که بر رفتی فرود آیی ، بی شک باز آن جای بایدت برفتن که فرود آمدی . پس بخشودنی کسی باشی که در هر ساعت دردی و رنجی بدو رسد .
قابوسنامه ، قابوس وشمگیر
باتشکر از نادر پیلوایه که این حکایت ادبی خوب را برایمان ارسال کرده
