تبليغات X
ایران گلچین دانستنیهای روز برای عاشقان خوش فکر اندیشه

معــجزه ي بــــاران !

ارسال شده در:30 مهر 1387 داستان +شعر +

معــجزه ي بــــاران !

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

آن روز یکی از گرم ترین روزهای فصل خشکسالی بود و تقریباً یک ماه بود که رنگ باران را ندیده بودیم، پرندگان یکی یکی از پا درمی آمدند و محصولات کشاورزی همه از بین رفته بودند، گاوها دیگر شیر نمی دادند، نهرها و جویبارها همه خشک شده بودند و همین خشکسالی باعث ورشکستگی بسیاری از کشاورزان شده بود. هر روز شوهرم به همراه برادرانش به طرز طاقت فرسایی آب را به مزارع می رساندند، خوب البتّه این اواخر تانکر آبی خریداری کرده بودیم و هر روز در محل توزیع آب، آن را از جیره مان پر می کردیم. اگر به زودی باران نمی بارید، ممکن بود همه چیزمان را از دست بدهیم و در همان روز بود که درس بزرگی از همیاری گرفتم و با چشمان خود شاهد معجزه ای بودم.

وقتی در آشپزخانه مشغول تهیّه ی ناهار برای شوهر و برادر شوهرهایم بودم"بیلی" پسر 6 ساله ام را در حالی که به سمت جنگل می رفت دیدم. او به آسوده خیالی یک کودک خردسال نبود. طوری قدم برمی داشت مثل این که هدف مهمی دارد. من فقط پشت او را می دیدم امّا کاملاً مشخص بود که با دقّت بسیار راه می رود و سعی می کند تا جای ممکن تکان نخورد. هنوز چند دقیقه ای از ناپدید شدنش در جنگل نگذشته بود که با سرعت به سمت خانه برگشت. من هم با این فکر که هر کاری که انجام می داده دیگر تمام شده به درون خانه برگشتم تا ساندویچ ها را درست کنم. لحظه ای بعد او دوباره با قدم هایی آهسته و هدفمند به سمت جنگل رفت و این کار یک ساعت طول کشید. با احتیاط به سمت جنگل قدم برمی داشت و بعد با عجله به سمت خانه می دوید. بالاخره کاسه ی صبرم لبریز شد، دزدکی از خانه بیرون رفتم و او را تعقیب کردم. خیلی مراقب بودم که مرا نبیند. چون کاملاً مشخّص بود کار مهمی انجام می دهد و نمی خواستم فکر کند او را کنترل می کنم. دست هایش را دیدم که فنجانی کرده و در مقابل خود نگه داشته بود، خیلی مراقب بود تا آبی که در دستانش قرار داشت نریزد. آبی که شاید بیشتر از 2 یا 3 قاشق نبود.

هنگامی که دوباره به جنگل رفت، دزدکی به او نزدیک شدم، تیغ ها و شاخه های درختان با صورت او برخورد می کردند، اما هدف او خیلی خیلی مهم تر از این بود که بخواهد منصرف شود. هنگامی که خم شدم تا ببینم او چه کار می کند، با شگفت انگیزترین صحنه در عمرم مواجه شدم؛ چند آهوی بزرگ در مقابل او ظاهر شدند، سپس بیلی به سمت آن ها رفت. دلم می خواست فریاد بکشم و او را از آن جا فراری دهم اما از ترس نفسم بند آمده بود. بعد قوچی بزرگ را با شاخ هایی که نشان از مهارت خالق مطلق داشت، دیدم که به طرز خطرناکی به بیلی نزدیک شده بود، امّا به او صدمه ای نزد. حتّی هنگامی که بیلی دو زانو روی زمین نشست. تکان هم نخورد. روی زمین بچه آهویی افتاده بود و معلوم بود که از گرما و کم شدن آب بدن رنج می برد. بچه آهو سر خود را با زحمت بسیار بالا آورد تا آبی را که در دستان پسرم بود لیس بزند. وقتی آب تمام شد و بیلی بلند شد تا با عجله به سمت خانه برگردد، خودم را پشت یک درخت پنهان کردم تا مرا نبیند. هنگامی که به سوی خانه و به سمت شیر آبی که آن را مسدود کرده بودم می رفت، او را دنبال کردم. بیلی شیر آب را تا آخر باز کرد و قطره ها آرام آرام شروع به چکیدن کردند و او همان جا، در حالی که آفتاب به پشت او شلاق می زد، دو زانو نشست و منتظر ماند تا قطره های آبی که به آهستگی می چکیدند، دست های او را پر کند.

حالا موضوع برایم روشن شده بود. به خاطر آب بازی با شلنگ آب در هفته ی گذشته و سخنرانی مفصّلی که درباره اهمیّت صرفه جویی در مصرف آب از من شنیده، کمک نخواسته بود. تقریباً بیست دقیقه طول کشید تا دستان او پر از آب شد، وقتی که بلند شد و می خواست به جنگل برگردد، من درست در مقابل او بودم در حالی که چشمان کوچکش پر از اشک شده بود فقط گفت: من آب را هدر ندادم و به مسیر خود ادامه داد. من هم با یک دیگ کوچک آب که از آشپزخانه برداشته بودم به او پیوستم. هنگامی که رسیدیم، عقب ایستادم و به او اجازه دادم بچه آهو را به تنهایی سيراب کند، زیرا این کار او بود و خودش باید تمامش می کرد. من ایستادم و مشغول تماشای زیباترین صحنه زندگی ام یعنی سعی و تلاش برای نجات جان دیگری شدم. وقتی قطره های اشک از صورتم به زمین می افتادند، ناگهان قطره ها، بیشتر و بیشتر شدند. به آسمان نگاه کردم، گویی خود خداوند بود که با غرور و افتخار می گریست.

بعضی ها شاید بگویند که این فقط یک اتفاق بوده و این گونه معجزات اصلاً وجود ندارند و یا شاید بگویند گاهی اوقات باید باران ببارد. من نمی توانم با آن ها بحث کنم، حتّی سعی هم نمی کنم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که باران، مزرعه ما را نجات داد. درست مثل عمل پسر بچه ای کوچک که باعث نجات جان یک آهو شد !



این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال شده جایی نشسته باشید و یک دفعه دلتان بخواهد برای کسی که دوستش دارید، کاری نیک انجام دهید؟
این شيوه ي خداوند است! او با شما صحبت می کند و می خواهد شما با او حرف بزنید. آیا تا به حال مستاصل و تنها شده اید، طوری که هیچ کس نباشد تا با او حرف بزنید؟
این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال اتفاق افتاده كه به کسی فکر کنید که مدّت هاست از او خبری ندارید سپس، بعد از مدّتی کوتاه او را ببینید یا تماس تلفنی از جانب او داشته باشید؟
این شيوه ي خداوند است! آیا تا به حال چیز خارق العاده ای را بدون این که آن را درخواست کرده باشید دریافت کرده اید در حالی که توانایی پرداخت هزینه آن را نداشته اید؟
این شيوه ي خداوند است! او از خواسته قلبی ما خبر دارد. آیا فکر می کنید این متن را تصادفی خوانده اید؟ نه این طور نیست. و اکنون این خداوند است كه در قلبتان حضور دارد!

به خداوند نگویید که چقدر توفان مشكلات شما بزرگ و سهمگین است... به توفان بگویید که خداي شما چقدر بزرگ و توانا است


آخرین صفحه | صفحه از751 | صفحه بعدی
هر روز با ما باشید با مطالبی خوب و خواندنی جدید و هزار مطالب زیبای دیگر .. گلچین روز از بهترین سایت ها ووب سایت های خوب با مطالب جذاب و خواندنی از سراسر دنیا در موضوعات مختلف علمی ، دینی, تاریخی, سرگرمی، نرم افزار و خیلی چیزهای دیگر. اگر در مورد مطلبی اطلاعات می خواهید یا اینکه دنبال چیزی می گردید در قسمت نظرات آنرا در خواست کنید. مطالب عنوان شده صرفا نظرات شخصی من بوده و یا مطالبی بوده که من با آنها موافق بوده ام و دلیلی بر صحت تمامی مطالب نمی باشد. امید وارم استفاده لازم را ببرید ممنون.. hlgole@yahoo.com (lorestani)

آخرین پست ها

آب درماني چيست؟
طب انرژی
پاسخ‌گویی 24 ساعته به سؤالات دینی به صورت آنلاین
تاريخچه پرچم کشورمان
حکايت ها
خـــالی بنـــدی مطلقا ممنــــوع !!
راز گلها از گلچین روز
طالع بینی با اعداد
اینجا بهشت است
آزار دهنده ترين كارهايي كه
مجله الکترونیکی گلچین های روز پزشکی اراک
زدواج ‌های مبهم: همراه با عشق یا پول؟‌افزایش چشمگیر ازدواج پسران با زنانی که از آن ها بزرگ تر هستند
نكاتي كه پيش از ازدواج بايد بدان توجه كنيم
20 قسمت از بدن
چون بوق زدن باشد در وقت هزیمت مردی که جــوانی کند اندرگه پیری
مقاومت در برابر استرس‌هاي زندگي
مطلب روز از گلچین های روز پزشکی
روزمجله گلچین های روز پزشکی
قبل از رفتن به مطب دندانپزشکی بخوانید!!
اخبار داغ هفته :پزشکی گلچین روز
اس ام اس هاي عاشقانه
بازگرد اولین روز دبستان
مطلب بسیار زیبا و خواندنی و کوتاه برای شما
داستان زیبا و تکان دهنده
درسی از ادیسون
منشور حقوق بشر کوروش
داستان های کوتاه
یک مهندس و یک برنامه نویس
سونات چیست؟
بازرگاني كه چهار زن داشت !
زنجیره عشق
SMS های عاشقانه جوانان
داستان زيباي خدا هست
کریم تار زن
خدایا هر چی تو میخوای
رسیدن به کمال
دعاي كشتي شكستگان
داستان مرد ماهيگير
دو فرشته
فرشته ها زن هستند
آخرين بهانه
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
بهترين ساعات دعا از زبان حضرت فاطمه
عكس هايي از درختان عجيب
اگر کسی رو دوست دارین
زندگی لطف اجباری اما شیرین خداوند است
آيين عشق و زندگي به سبك كامپيوتري !
برای متاهل ها
پيام كوتاه:در انتظار ديدنت به دشت غم نشسته ام
راز بقـــــا
همیشه 4 چشمی حواستون به زنها باشه چون اونها فرشته اند!!!-
كلك مردانه
معجزه گل نيلوفر
معــجزه ي بــــاران !
رمز و راز واژه هاي زشت و زيبا در زندگي !
میزهای آکواریومی بسیار زیبا و دیدنی !!
امان از دست زن ها
گداهای بارون دیده - قسمت 1
گداهای بارون دیده - قسمت 3
گروه موسیقی صفی الدین در فرهنگ سرای آینه اراک ۲۳و ۲۴ ابانماه سال ۸۷
آخرين جرعه اين جام تهي
اینک به شرح مختصر هریک از این قواعد پنج‌گانه می‌پردازیم:
لا لا لا لا نخواب سودی نداره
مروري بر آرزوهای ویکتور هوگو براي شما
عشقي به اين قشنگي !
ساده ترين روش براي نگارش يك نامه عاشقانه
رستوراني در كشور عراق براي سربازان آمريكا !
نيكي ما به ديگران ازائي ندارد
نحوه خواستگاری
رفع چـاقي و کم خونـي با انگـور

لیست دوستان

<%FriendUsername%>